این خنده ی ماست که حل می شود در چای زلال بعد از ظهری که خداوند می نوشد.
او نشسته است و بعد از ظهر خلق جهان را طرح می ریزد.
و می خندد. اول آرام ُ بعد بلند و بعد قهقهه می زند. چون خار شدن و خفیف شدن دشمنان دیرین خود را می بیند و لبش در دهان ما بیشماران همه اش تکرار می شود. و اما من صد لب دارم. و هر لبم با لبی که بر دهان تو می گذارم در خود تکرار می شود و هزار دهان به لبانمانم افزوده می شود.
لبان توُ راه خنده ی خداوند اند. خنده ای که در راه است.
"فا" نام من است. به معنای خوشبخت ترین زن ِ دنیا.
*
حالا می توانم بنویسم. حالا می توانم کمی به کلمه برسانم سه ماهی را که بر ما گذشت. هر چند که هنوز اشک می نشیند در چشمم و لبخند تو در یادم که : تو برای هر چیزی یک گریه داری!"
*
آن روزها را، از نیمه های خرداد به این طرف را، خوشحالم که با هم سپری کردیم. روزهای امید مشترک. روزهای تب و تاب سبز شدن و سبز ماندن. شبهای فریاد زدن در خیابان و جستجو در چشم مردم که "سبز باش تا سبز شویم" روزهای پخش عکس مرد روزهای سبز. روزهای شعارها و بحث ها و حرص خوردن ها پای تلویزیون. شبهای شلوغی و چسبیدن من به تو از ترس نیروی انتظامی بعد از پخش مناظره. شب های ذوق کردن از دیدن آنکه مردم سرزمینمان دارند دموکراسی را با تمام وجود تست می کنند و یاد می گیرند.
آن روزهای عجیب. روزهای باتوم و صدای تیر و سکوت. شب های الله اکبر و مرگ بر دیکتاتور. صبح روز ِ تصویر ندا در ساعت هفت صبح. اضطراب ، گریه، ترس. روزهای قرص آرامبخش. روزهای نگرانی و دل دل زدن برای تو که در هجوم اشک آور و گلوله دستم بهت نمی رسید و صدای صادق می گفت نگران نباش و نمی دانست وقتی جانت به میان خشم ستمگر زده باشد نگران نبودن معنا ندارد. روزهای صدای همیشه گرم تو که می پرسد " فا پرس (Fa Press) چه خبر؟ "
با هم آمده ایم. با هم ادامه می دهیم. تو مرا آرام کردی و توی مطب روانپزشک منتظر نشستی تا من با قدم های محکمتری بروم توی اتاق. و با هوشمندی اخبار ناگوار را فیلتر کردی. و ترسم را به رویم نیاوردی.
*
مرد من، به خاطر همه ی روزهایی که گفتم، و آنهایی که از قلم افتادند، و جوابت در چشمان تر ِ دیروزم که گفتم "ما آشتی نمی کنیم" و همه ی چیزهایی که بود و هنوز هست، خارج از محدوده ی این روزها؛ از تو ممنونم. و عاشقانه دوستت دارم.
دنیا چه خواهد داشت
وقتی پشت تو به من باشد
و پس از روزها بفهمم
تمام میوه های خوشرنگ درون ظرف
مصنوعی بوده اند
چه خواهد داشت
با خرده ریزهای خاطراتمان
که روی شانه هایم میریزد
*
گردن که می چرخانی
عطر کوچه های "صیدا"
در آوازم می پیچد
این کوچه همیشه تو را به یاد من می آورد
و آسمانم را پریشان می کند
به آهنگ ِ خیز ِ گنجشکها
از درخت ِ غروب
ساعت: دوازده شب
موقعیت: متزلزل از همه جهت و مستحکم از جهت تو
آنچه همین حالا می اندیشم: بالا و پایین رفتن سینه ات و نرمای نفسهایت در حالت خواب
و آنچه بعدن خواهم اندیشید بر حالایم پوشیده است و از آن آینده دلهره دارم که از حالایم خبر خواهم داشت.
و خیلی خسته و کوفته و گرسنه ام. کارم تمام نمی شود. هی به تو زنگ می زنم. هی نمی توانم درست حرف بزنم.
اما تو می توانی به شمارش نفسهایم دریابی چه می خواه بگویم.
تو ظهور آن حرف شمس ای:
اگر راه می روی، خوش می رو. اگر همراه یافتی دست در گردن او در آور و اگر نیافتی دست در گردن خود در آور.
ای خود من. ای من ، ای جان من ، ای همراه من ، چه خوش می روی مرا هم می بری.
بالا و بالا) ۲ بار( و صد بار می خواهمت که بالاترم ببری.
در شهری که درختانش دامنهای سفید به تن داشتند و با موهای گل نشانشان شادی می ریختند در نگاه ما، منتظر تراموا بودیم که یادم افتاد سیزدهم است و هنوز به درش نکرده ایم. سبزه های خودروی حاشیه خیابان را گره زدم به آرزوی خوشبختی مان، هر جا که باشیم و آخرش تقلب کردم که تا جایی که میشود با هم بمانیم.
در شهری کوچک، دورتر از اینجا شبی بیخود شدم از خود و خیلی حرفها زدم. آنچه گفتم و شنیدم یکسره در هیاهوی گیج و ویج ِ چرخان عقربه ها از یادم رفت و نمی دانم آنهمه ترسم از روزگار ِ بی تو، آنقدر وسواس برای انتخاب کلمه ها و تردید بین گفتن ها و نگفتن ها چقدر به چشم تو و زبان من آمد. از آن شب صمیمیت بیشتری مانده میان من و تو ، و ترسی که کمرنگ تر شده و پشتی که شاید روزی بتوانم به تو گرم کنم.
ترس های به جا و بیهوده ی من از سالهای رفته بلند می شوند اما هوای ما را مسموم نخواهند کرد. قول می دهم.
نامم را با تو هماهنگ می کنم و در این اندیشه ام که چرا عالم به خودش حق می دهد به تو هم سخت بگیرد. تو که آسانترین آسانگیر عالمی. و راحتی آورده ای و رهایی. دستانت پر از هواست. و با هر بوسه یکبار باد می آییی و می وزی. نمی دانم کی خواهی آمد و خواهی ماند. اما آمدنت خواهمم شست و خواهمم کرد طیب و طاهر.
اکنون و هروقت دیگرُ یا هر زمان بی زمانی که جهان کن فیکون شده باشد خواهم گفت و تکرار خواهم کرد آنجا که ما رفته ایم ُ مغاکی است دیر رس و دوردست . ولی پاینده و محکم. و مرا در این راه تویی رهنما.
تویی که می گویی "ساعت چند" "کجا" و چه روزی.
برای همین هم لال می شوم و زبان به کام میگیرم و دست به دامانت می اندازم و می آیم. به هر کجا ی ناکجا آبادی که می روی .مرا هم ببر...
مانا باشی مرد آفتابی من.
حرف هایم کلیشه ای می شوند. دوست دارم زبان رمزی داشته باشم که فقط من بفهمم و تو، که از این تکرار واژه ها راحت شوم. چون همیشه فکر می کنم جز من که دوستت دارم، و جز تو که دوستت دارم هیچ کسی دیگر نمی فهمد این جریان سیال و رونده چه گونه است. برای همین گریزان می شوم از مرکز واژه ها و حتا در رویابافتن در این ظهر برفی هم کلمه کم می آورم.
باشد که از فشردنت در آغوشم بدانی و از لبانم بخوانی و از سر انگشتانم به نوازش لمس کنی.
پ.ن : خبر از خوابی میدهی و دلم هرّی پایین می ریزد. این فکر که تو را باد در خود بپیچد و فاصله رقصان شود میان ما، حتا خیالش هم ترسناک است. مخصوصن حالا که دلم بد جوری برایت تنگ شده و به زور پشت این میز و میان این دیوارها جا گرفته ام؛ تا عصر که به لمست آرام بگیرم و نفست بگردد در من و باز زاده شوم.
داغ و گرم و لغزنده.
و ملولم. خسته و بي تابم. گلويم گرفت از بس فرياد زدم. جيغ كشيدم.
به هر طرف نگاه مي كني، ياس ، بحران ، و تلاش مذبوحانه براي فراموشيست كه جريان دارد.
نيش هاي باز و آزمند. زشت از "آزمنديان" هم مي توان بود؟
*
من از تمام جهان پناه به تو مي برم. تويي كه در برم مي گيري و بالا مي پري ، بالا و بالا و بالا تر از ابر ، از اتمسفر ،بالا مي روي و من ، در آغوش تو ، دور مي شوم از اين زمين، زميني كه به لعنت خر نمي ارزد.
ما از كانون زمانم گريختيم. ما كلمات را با نگاه دور ريختيم. و بوسه را جايگزين كرده ايم. ما مسئول خوشبختي هم شده ايم.
مسئوليتي سبك اما سنگين. كاري سخت اما ساده. راحت اما دشوار. نگه داشتن هم براي هم، آري سخت است.
اما لذت است كه رها مي كند. آزاد مي كند و كيف و كوك مان را كه به راه مي كنيم ، ديگرآسانتر از سختي ها چيزي نيست.
بيا بيا كه در انتظارم. بيا كه چشم به راهم. بيا و از چرخيدن بگو. بيا بچرخيم و شور بگيريم و لب شيشه اي زمين را برويم، لب قاب عكس نقشه ي زمين، جغرافيا ي تن همديگر را مرور كنيم و مردود شويم.
مگر مردودين نبايد دوباره بخوانند.
بيا و بگذار تن ات را باز بخوانم و در جا بزنم.
بيا و توقف مرا ببين . بيا و بنگر چطور ، وقتي ، به "دوستت دارم" مي رسم، زبانم رنده مي شود و كلمات مي ريزند.
بيا رو به روي من بگذار. شايد، بوي نفسهاي مان، بهترين كلام باشد.
شايد اينها را كه نوشتم، بعد بگذرد و به نگراني خودم بخندم.اصلن با هم بخنديم.(مثل هميشه)
اما ازبه هم ريختن تو به هم مي ريزم و حالي به حالي مي شوم. و از سرد شدنت در حرف ، مغزم مي سوزد ونگران تر مي شوم كه مبادا ماهي، سر خوران و جهنده و لغزان، از دستم به در شوي. زيرا كه در صورخيالي خود، تو را نه ماهي ، كه پرنده اي ميبينم.پرنده اي كه بيشتر راه مي رود و البته پرواز هم مي داند و وقت خواب نوك به زير بال مي برد و همين نوك، در حالت عادي خودش به خنده مي ماند .
من از تبار قحطي هاي كويرم. از دشتي سوزان، نمي دانم دريا كدام گوري است، نمي دانم ماهي چرا بايد زنده باشد. ماهي را بايد خورد. با پلو. حتا اگر توي دلش بچه داشته باشد.
اما از پرنده ها اخبار دارم.و مي دانم گاه تو، بالا مي روي، بالا مي روي، بالا و بالاتر تا آنجا كه از ابر بگذري و يكه و تنها باشي.
در آن جايي كه انديشه هاي پايدار و محكم و دست نخوردني خودم را ذخيره كرده ام، قانوني هست بسيار لق و لرزان اما قطعي:
در زندگي هر مرد ، زني هست خيالي، كه جنسش از بخار و دود است و مرد بسيار متمايل است كه آن زن اصلن وجود نداشته باشد، تا تنها مال او باشد و ديگران حتا سهمي از او، شده به نگاه يا سخن هم نبرند.
اين قانون به هم خورد.
زن مثالي من؛آن موجودي كه جان داشته باشد همه ي عطشهاي مرا سيراب كند، آن جاني است لبريز ، يافته، اما گريزپا، كه حس حسد ام را برمي انگيزد تا ديگران را لعن كنم.
لعنت بر شما باد كه در وقتهاي ديگر روز، او را مي بينيد و با او حرف مي زنيد و "من" نيستيد و يكي ديگر ايد.
حضرت "اينجانب" تو را تمام وكمال، تنها و كامل براي خود مي خواهد و چون نمي شود به لعنت خويش ادامه مي دهد.
آن زن، در عالم خلوت هر مرد، جايي مخصوص دارد كه هر از گاه زني مشابه مي آيد و آنجا مي نشيند و مي گويد اين منم.
اما بعد دو روز، مي فهمي كه نع خير. اين نه منم. كه بر خيز و تو را به خير باد و ما را به سلامت و خلوت. كه اين جا ، جاي يگانه زني است ايستاده: انگشتان بلند و كشيده اش، و بوي مطبوع پوستش، به اصالت لفافه ي كتابي خطي مي ماند.
و در نگاه او ، ابروان تازه پر شده اش، و لب هاي بر جسته اش خطوط اورادي عبري خواناست كه تنها خواندش كار صاحب ناقه است.
و در هر نگاه ، لبخندي ذخيره كرده و هر بار كه مي نگريش، به لبخندي بازت مي گويد( دارم وقت نوشتن اين جمله يادت مي آورم و مي خندم).
با تو مي آيد كفش نو مي خري،كفشهاي كهنه ات را از كيفت در مي آورد و مي اندازد دور، از نور فراوان وقت خواب مي گريزد و از تاريكي در بيداري.
اين تمام تعادل اوست در يك كلام.
و سلامم را به هيچ نمي گيرد و بازم به لبخندي جواب مي گويد.
اين همان اويي است كه جاي خود را كشف كرده و در من خانه كرده است.
جانا، بيا بگويم:
اهل غرق حسودند و لش و لوچ.
و نادانند از فهم فريادي كه با بوسه، مبدل به پچپچه مي شود. و دورند، بسيار دورند از ادراك دگر گوني پچپچه به سكوت.
اهل غرق را به سيلابشان واگذار و بيا بنشين و حل شو در من. چنان كه حالا هم هستيم، محلول هم باشيم و حل بشويم در هم.
و نشسته اما متحرك و خيزان، برويم جايي بخوابيم به معاشقه كه سقف اش پر باشد از ستاره.
داستانی تکراریست و تکرارش برای من هر بار زیباتر می شود. تو از بندی بلند، آویزان و محکم به ستاره ای سوسو زن در کنج آسمان، ناگهان فرود آمدی و نگاه مرا نرم نرم ربودی تا دست بر شانه ات بگذارم و چندی بعد با تو یکی شوم. تو تاب می خوردی، از میخ ِ ستاره آویزان؛ از این شب به آن روز و از آن عصر به این صبح ِ پنیری می پریدی و ستاره بارانم می کردی. مثال اگر بخواهم بزنم مثل آن شب ِ آتش بازی در ساحل جبیل، که تنها روی پلکانی نشسته بودیم و تو ترانه های پیامبری بی کتاب را برایم می خواندی و سرت روی دامن من بود و من احساس می کردم با تو تا آخر آن آبهای سیاه می توانم روی آب قدم بردارم و مریم جلجتایی دیگر شوم.
برای خودم است که همه ی اینها را مرور می کنم. وگرنه هیچ کس حوصله حرفهای مرا ندارد که چون نگاهی ممتد و ستایش گر ادامه دارد از من به تو، و مرا می دوزد به گوشه ای از زندگی ات، که بخت یار باشم و شبی از رویای تو گذر کنم.
مرد آفتابی من، بر من همانند روزهای نخستین می تابی و ستاره می پاشی در نگاهم. که نگاه من اگر شب است، سکوت ِ آرامش باشد برای تو و اگر بارانی، بدان که پس اش آفتابی ترین بوسه ها را برای تو خواهم داشت.
مرد من ،این روزها، در پیوست به بلندترین شب سال و هیاهوی بهترین آرزوهای آدمها برای همدیگر، به سالروز تولد تو، میلاد خوشبحتی ِ خود می رسم و از شادی ِ کشف تو در تلاطم بیست و پنج سالگی ام، در هیچ پوستی و آغوشی جز کنار تو نمی گنجم.
شمع هایی که با هم فوت خواهیم کرد، بوسه ای برای تبرک این روز و نگاه مشتاق من که همین حالا از شدت دلتنگی نمدار است، یادبودی ست برای حلول مبارک تو در بیست و هفت سالگی.
و باشد که سالیان را کنار همدیگر با لبخند و بوسه تازه کنیم.
اكنون اين من و اين تو. اين ماييم. ماييم كه كلاممان به دو پاره است: حرفهايي كه من با تو دارم و حرف هايي كه تو با من داري.
و حالاتمان به اشاره افتاده.
و اشاره ها را خودمان در مي يابيم . و كافي است. و باراني است. هوا را مي گويم عاقل. العاقل يكفيه بالاشاره.
و اينها را مي نويسم و پشت تمام جملات "و" مي گذارم و خوش خوشانمان مي شود.
و تو را اشاره اي كافي است.
و گفتم "ديگر چه بگويم؟" و گفتي: " مي دانم چه مي گويي" با آن صداي گرم و كمي بم. اما زنانه و نرم. كه به ريختن خميره اي از جنس وجود ولي سفيد و ملموس و دست يافتني مي ماند.
آري دارم از صداي تو مي گويم. و تمام تارهاي صوتي تو را از حفظم. بند وجودي كه بند به توست، در پرده ي گوشش نيز تو را ذخيره مي كند. بينيش پر مي شود بوي تو: بوي دندانها و ناخن و هر چيز بي بوي ديگرت.
به نوشته ي خودم اعتراض دارم. بايد بگويم به نوشتن خودم معترضم. چون لعنت به هرچه به كار مي آيد. چون نمي توانم حال حالم را نسخ در كلمه كنم. و نمي توانم بگويم چه مي خواهم بگويم.
( دارد نوشته ام خودش را تمام مي كند و تو در هر لحظه شروع مي شوي.تويي كه بوي ابروهايت با بوي موهات متفاوت است. و اين تفاوت را من ، همين من نشسته ي پريشان ، اين من نويسنده ي نيم بند، حس مي كند و مي فهمد و مي گويد اين تفاوت تنها در نزديك ترين فاصله، لحظه ي پيش از يكي شدن كشف مي شود و ادعا مي كنم من از تو نزديكتر شده ام تا تو به تو)
داشتم نمي توانستم بگويم...من از تمام خدمتهاي وظيفه معافم. و هر تكاني به خودم كه مي دهم از سر اختيار است. و مختار بودم كه دست بيندازم و از كشش پوستي مطبوع بگريزم. به كوه بگريزم. رياضت از سر گيرم. آرام بشوم. فكرت را به در كنم از سر و باز بعد چهل روز باز گردم و شهري و سنگي تنها شوم.
اما نشد و نخواستم و امتحان هم نكردم كه ببينم مي شود يا نه. و كشيده و پرتاب شدم. از پايين به بالا. مثل كسي كه روي دست بلندش كرده اند و دارند "لا اله الا الله" مي گويند و مي برند.
و اشباح سیاه پوش گنگ بر دوشش گرفته اند و ناگهان بالايش مي اندازند. انگار مي خواهند زودتر از شرش خلاص شوند. و از فاصله اي دور به سوي قبر پرتابش مي كنند و همگان، مادر و زنهای سياه پوش و مردان ته ريش در آورده و بد عنق منتظرند تا من در كفن، از آسمان بيفتم مستقيمن توي قبر. و حتمن در نقشه شان هم هست كه زحمت بيل زدن را هم با اين تكانه اي كه تنم به ديواره ي قبر مي دهد كم كنند و خاك خود در برم گيرد.
اما بالا مي افتم. و بالا مي روم. و همگان مي بينند كه آدم كفن پوش آنقدر بالا مي رود تا دور دور مي شود. و نقطه اي مي شود ريزتر از باران كه نقشه هاشان را نقش بر آب مي كند.
بر سر من چه مي آيد؟
هيچ. راست مستقيم بالا مي روم از كفن به در مي آيم و لخت و عور، زنده و جاندار مي شوم و مو هایم به باد سپرده، تنم، گرم و صاف و درست ، در جايي ديگر از زمين، خيلي دور تر از مردمان مرده باز مردار خوار، در آغوش تو مي افتم و از مرگ مي گريزم. و در تو براي هميشه آرام مي گيرم و زنده مي مانم.
آفتاب است. نفس که می کشم احساس می کنم حجم غلیظی از دود به ریه هایم جذب می شود. هوایی سنگین و طوسی رنگ از این شهر شلوغ که نفسم را بند می آورد و کلافه ام می کند.
این روزها کمی دلگیرم و با همه ی آدمها احساس غربت می کنم. دلم می خواهد بیایم گوشه ی خلوت ِ تو بنشینم و نگاهت کنم. گستره ی وسیع دنیای توست که امنم می کند و آرامم می کند و گرمم نگه می دارد. این آدمها، این چهره های عادت شده و قدیمی همه غریبه اند برایم و سرم از همهمه ی کر کننده شان پر شده است.
در خواب به آن نوزاد کوچک و نحیفم شیر می دادم. تو با مهربانی نوازشم می کنی و می گویی تعبیرش خوب است. خوابهای خوب من از آمدن توست که تعبیر شده اند و تو تحقق رویاهای منی. این را با فشردن دستت میان انگشت هایم می گویم و دلم می خواهد در نگاه ممتدت آغشته به شب، لانه کنم.
...
دو روز است تو را ندیده ام و بهانه می گیرم. زودا عصر ِ امروز و دیدنت، بازیافتنت و احیا شدنم در نفس های گرم تو که ابر می شود در هوا و می بارد بر من.
به آسمان كه نگاه مي كني، در انتظاري ابر، شكل ماهي، فيل ، يا چتر سوراخي به خود بگيرد.
و از سوراخ چتر، ابر هاي ريزتر فر بريزند و ماهي به عقب شنا كند.
روي تو همواره بالا باد. به آسمان باد. زمين كه خالي شده از تحفه.
و در انتظاري از ميان شكاف ابرها(آنجا كه پرتو ها ي نور خط به خط پرتاب شده اند پايين، فرشته اي آدم سان، با بال ، اگرنه نوراني و پران اقلن، از ابر پايين بيايد . به سويت بيايد و پلك بزني. آري درست مي بيني، او بر فيلي از ابر سوار است و چتري سوراخ دستش گرفته، زير بغل تو را با آن دست، و پنجه ات را با اين دست مي گيرد و كمكت مي كند از فيل بالا روي.
و اگر بپرسي چتر چه شد مي گويم چتر را به خرطوم فيل داده.
فيلي از ابر، كه چتري از ابر دارد و از ميان هزار ماهي ابري باز بالا مي رود و دست به ابر سرد مي كشي، شانه هايت خيس مي شوند و صورتت به خود نور مي گيرد و بالا مي روي. بالاتر از ابرها، از درز آسمان مي گذري و اوست كه فيل بان است و راهنماست.
او نيك ، بلد راه است و جغرافياي آسمان را مي شناسد.
و تو را با خود مي برد و عضلاتت شل و سرد و راحت مي شوند و بالا مي روي از ابر. رو مي گرداني ابر. زير پلكهات ابر است و در دندانهات ابر مي آيد و تو نشسته اي و لباست خالي مي شود، سبك مي شوي از ابر و بالا مي روي و از خودت تهي مي شوي. اين جامه ي توست كه بي توست. و پر شده است از ابر و ابر است كه جاي سر و صورت و چشمانت را گرفته، و آنقدر پهن بزرگ مي شوي كه حل مي شوي در طرح فيل ابري و فيل بان و ماهي ها، با همه ي اينها يگانه مي شوي.
و در سطح چشمان من، رو به آسمان ايستاده، تصوير تو، ابر پهن و بي شكلي سبك ، منعكس مي شود و تكرار مي شود.

وقتي ابري مي شوي، اگر در اوج شور هم باشم، بي نمك مي شوم و سرم پايين مي افتد و همچون عروسكي بسته به نخها، بي جان روي سن مي افتم و نمي دانم كي ابرت كنار مي رود تا بتابي و بازم يابي.
وقتي كه ابر دور تا دور سرت حلقه مي زند مي بينم كه آرام حركت مي كند و مي آيد از گوشهايم به جمجمه ام وارد مي شود همسو مي شوم با تو.
هنگامي كه ابرت مي گيرد چشمانم خاكستري مي شوند و دست پاچه مي شوم و نمي دانم چه كنم كه همه ي ابرهاي عالم كنار بروند.
زيرا كه "فا" ي من، من از تبار آفتابم، از دياري در حاشيه ي كوير، از نسل ابرهاي زود گذر، و خاصيت خاكستري ابر هاي باران زا را نمي فهمم.
خاطره ي خانوادگي من عبارت است از چهل و هشت سال "قحطي" در روستاي پدري.
قحطي طويلي كه دليل وجودي من است و جدم را بر آن داشت كه از روستاي كويري پر آفتاب، بكوبد بيايد شهر ، تا پدرم بزرگ و زبل شود و من در بچكم و بالا بيايم و شهري باشم.
در حقيقت اين خورشيد است كه پدربزرگم را راند تا پدرم درشهر مرا بتراشد در رحِم مادري همواره ابري.
راه ميان "جونيه" تا "طرابلس " را مكررن طي طريق مي كنم و ياد خنده هاي تو مي افتم و فوت كردنت بر آسمان كه: برويد، برويد كنار من آفتاب مي خواهم.
و البته آنروز فوت تو كارگر نبود و ابرها بالاتر ، زياد تر ، فشرده تر از آن بودند كه با دميدن نفسي بروند كنار، اما اين آفتاب بود كه حضورش را پشت اين ابرها باور داشتي و مي خنديدي و خيالم راحت مي شد.
و اين رهايي خيال، آن سرخوشي بي خيال تو بود كه فوت تو را كارگر كرد تا فردا آفتاب شوم و برويم"بيچ".
وقتي ابري مي شوي در ترجيع بندي باطل با خودم تصوير"لاله و لادن" را مرور مي كنم و مشتبه مي دانم به همسري خودم با تو. كه هر ابري از هر رنگ و به هر دليل موجه يا بلاتوجيه دور سر تو را كه مي گيرد مرا نيز در خود فرو مي برد ، چنان كه من اگر ابري، لاجرم تو هم آري.
بنابراين از اين انشا نتيجه گرفته مي شود كه ابر از ثروت برتر نيست و واضح و مبرهن است كه ابر يك جور ثروت است:
نبودنش براي وجود من واجب، بودنش براي وجود تو لازم.

حالا که بعد از ظهر است و قطره های باران شره می کنند روی شیشه ی این اتاق؛ حالا که آسمان خاکستری است و دل آدم فشرده می شود ناخودآگاه؛ می آیم سراغ نوشتن و هنوز مطمئن نیستم این نوشته چقدر به تو مربوط می شود.
دلگیرم. ابری شده ام و تصاویری گنگ می گذرند از ذهنم. مردی زیر باران ایستاده بود و اشاره می کرد با انگشت به پشت سرم. صدایی می پیچید " دروغ می گوید" می ترسم و بر می گردم به فضای اتاق. تلفن ِ بی صدا فقط چشمک می زند و حوصله ای نیست برای جواب دادن.
(یاد شبی افتادم که داشتم یک فیلم تماشا می کردم از مریل استریپ، که اس ام اس ِ تو آمد "باران مبارک". رفتم پشت پنجره. مریل استریپ نقش یک مادر ِ بد اخلاق را بازی می کرد و مدام سیگار می کشید. چقدر مثل حالا هوس سیگار کرده بودم. )
خیره می شوم به قطره های ریز که با عجله خود را به زمین می کوبند. پرنده ای در آسمان نیست و من هنوز نمی دانم چه می خواهم بگویم. دلم می خواهد لب باز کنم به گلایه و سکوت، جای تمام کلمه هایم را می گیرد. خودم را می بینم که رفته ام روی نرده های پشت پنجره ایستاده ام و به حیاط سنگفرش نگاه می کنم. چقدر دلم می خواهد بپرم پایین...
شاید آنقدرها که باید در زندگی راستگو نبوده ام. اما همیشه یک دروغ ِ ساده مکدرم می کند. خش بر میدارد نگاهم و دوست دارم از همه ی دنیا ببُرم، بروم گوشه ی تنهایی ام تا یادم برود از صدای آشنایی دروغ شنیده ام.
اینجور وقتها به شدت احساس می کنم که "باد آمد و همه ی رویاها را با خود برد" و من مانده ام زیر باران و می لرزم از ترس و تنهایی، و هیچ آرزویی ندارم.
ابرم امروز. کاش که ببارم.

دویدن، دویدن دائم،دنبال كردن رد پايي كه به ماسه هاي ساحل افتاده، و رسيدن به لب آب.
بوييدن ممتد، و كشيدن هواي دريا، مركب با بوي پوستي همگون با خون من، اما دور، ناشناس، اما ديرياب در اطرفم.
ناگهان تو، سر رسيده و باز آمده از آب. رد پاي خودت را پر مي كني و باز مي گرديم و از ساحل دور مي شويم.
دستم بر دستت مي سرد. بسيار دوست مي دارم و از حرف زدن با دهاني پر از ماسه، ايستاده كنار دريا استقبال مي كنم ،آخر بايد خبرت دهم "فا" ي من، خبر داري "صله"را در چاپ امسال فرهنگ لغات از جلوي "فا" بر داشته اند تا راهها نزديكتر شوند؟
با چي بيايم؟ سواره يا پياده؟
دنده دو به دنده سه، برگشت به خلاص. و بوسه اي هوش ربا كه بوي آشنا را نزديك كرد و شناساند و گفتم سلام.
بوسه اي كه به گونه ام دادي و بويي كه به دهانم ريختي و لبانت مهر ترديد بر قانون جنگل شد، قانوني كه حكمفرماست در شهر و دور نماي برجها، خيابان هاي كج مرتبط به هم ، و اتوبانهاي پت و پهن شهر ما را تنگ تر مي كند و تنگنايي كشدار تر از يقه اسكي. خفقان آور تر از كفش تنگ،و فشارنده تر از اتوبوس سواري در عصر، شهر با بوسه ي تو، با تو، با پوست تو، با بوي تو، شهر تنها با سر انگشتان تو، با نگاه تو، با موي تو، شهر تنها با كرك هاي بي رنگ صورت تو، با موهاي كم و بيش در آمده در گردن و پشت گوشهاي توست، شهر فقط و فقط با خطوط كف دست تو، با هلال ناخنهاي تو، شهر تنها با تو است كه ساعتي قانون مند مي شود:
من پيرو قانون دندانهاي تو ام/ گشوده به خنده اي.
لبانت پنجره ، چشمانت پنجره، و حنجره ات راه كوتاهي كه از هر طرفم به تو مي رساند. بر شيب سينه هاي تو مي سرم و از كمرگاهت بالا مي روم، من مسافر تنهاي توام، گم كرده راه.
اين صداي تو بود كه باز مي آمد از حنجره و پاسخم مي داد و راه را نشانم داد كه: ميدانم چه مي گويي.
و من نمي دانستم و هنوز هم نمي دانم چه بگويم، به كدام زبان بگويم؟ بايد چي رد و بدل شود ، كدام تق به كدام توق بخورد،آن در كجاست كه به تخته اي بخورد و توانا شوم كه فرار كنم از كلمات و يك جوري بگويم كه تويش ناله نباشد و مويه نكنم كه "ديگر چه بگويم كه بداني چه مي گويم؟"
چون مي دانم كه مي داني چه مي گويم اما مي دانم كه نمي داني چقدر مي گويم.
توی یک حیاط قدیمی نشسته بودیم. یک درخت خرمالو توی باغچه بود و بوته های شمشاد سبز زیر دانه های ریز و براق فواره ی چرخان آبتنی می کردند. روی یک زیر انداز، کف ِ حیاط، من لم داده بودم به یک بالش و تو عبای قهوه ای ات را روی دوشت انداخته بودی قرآن می خواندی. از توی ساختمانی که نمی دیدم صدای بنان می آمد. ناگهان تو بلند شدی و به سمت در رفتی. در طوسی رنگ قدیمی را باز کردی و با زنی که باد گوشه ی چادرش را نشان می داد حرف زدی و بعد، با کاسه ی آبی که رویش یک گل محمدی بود برگشتی و گفتی "نذری آورده اند"
کاسه ی آب را جلوی من گذاشتی روی زمین و دوباره قرآن را باز کردی. "اذا زلزلت الارض زلزالها". نگاهت کردم. عبایت سفید بود و موهایت را باز کرده بودی. تسبیح در دستت پاره شده بود و دانه هایش توی کاسه آب افتاده بودند...
"جسته گریخته و پراکنده، مثل مرغ سر کنده در هراسم از روز، وقتی آغاز می شود..."
صدای آن روزت هنوز می پیچد در گوشم. صدایی که دوست دارم برایم قصه بگوید و حرف تعریف کند آن زمان که شب می شود و به هیچ زوری از آغوشت کنده نمی شوم. و با خودم فکر می کنم آن روزهایی که "قدمم مسافت را در کوچه لگدمال" می کرد و تو می دانستی، یا آن روزهایی که نمی دانستی و من دست و پا می زدم قاطی رنگ خاکستری اطراف بشوم و از دنیایی چون تو فاصله بگیرم، وقت هایی که می نشستم و کتاب "سید" را باز می کردم و می گشتم دنبال نشانی ِ آنکه باید و نیست، یا روزی که دست ِ تو دستم را پیدا کرد در غروبی بازگشته از نیاوران، زمانی که بی هوا پریدم و بوسیدمت، چه ثانیه های گزافه ای گذارنده ام بی تو.
حالا، بگذریم که از روزهای غریبه گی کردنم، از خودم یک سوال می پرسم؛ که کجا می شود پناه برد جز آغوش تو؟ نگفته بودمت که در خالی ِ روزهایی که هنوز به دنیای هم نیامده بودیم نا امیدانه به خودم گفتم این روزگار نباید دیگر انتظار نگاهی داشت که به واقع مهربان باشد. و با نگاهت که تابیدی بر من، دانستم با توست که می رویم و می بالم و به آسمان گونه می سایم.
اتفاقی که می افتی. عقبه ای انگار که عقوبت می شوی. در پیچاپیچ ِ کلمات ات مرا می بری به اوج تا ستاره ای شوم که تنها برای تو می تابد.
و اما در انتظار كلمه اي كه پرت در پشه بند كني و ريز با هم بخنديم. و ندانيم چرا هرگز در روز نمي شود پشه بند زد.
نسبت بيان: يك به چند يا دو تا الي انتظار از تو و ديگر من.
من منم كه ايستاده بر لبه ي بام جهان نقش لبان تو را خواب كه مي بينم مي گريزم از بيداري.
تشبیهت می کنم به سنگ.به چاه . به حفره.
تشبیهت می کنم و تکرارت می کنم و نگاهت می کنم و باز به آن استعاره ی کهنه ارجاع می دهم که ای ماه من.جان من. کلام مرا تکرار . هرکس جادویی دارد. هر جادو را طلسمی است. و در هر چین و شکن عضلات صورت توست که طلسمم می شکند و دست می اندازم و جان می کنم و به سوی خود می کشم و می خوانمت که جادوی کلامت مرا می تکاند و هوش رباست.
و دست در دست هم به در می شویم از دنیا و چاههای مکنده.
تکه ای از شهر، مثل یک پرده نقاشی شده از آن بالا پیدا بود.ماه ِ درشت ِ طلایی رنگ،شبیه به چشمی بود که جفت دیگرش پشت گیسوهای سیاه مخفی شده باشد و براق به تصویر زنده شهر نگاه کند. مرگ در آن لحظه برای زن به اندازه ی یک دست دراز کردن ساده بود اما می دانست حالا حالاها به سراغش نمی آید. نگاهش را از ماه گرفت و به مرد نگاه کرد...
"اینجور وقتا احساس می کنم بین تو و اونا قرار گرفته م و دارم فشرده میشم. کاش می فهمیدم چه کار باید بکنم که حداقل از شرایط موجود دفاع کنم. شرایطی که تقریبن به نظرم احمقانه ست و تا اندازه ای اجتناب ناپذیر. توی این وقتاست که دلم می خواد فرار کنم به آغوش تو و با بوسه لبهات رو ببندم و روزمره گی مکنده ای رو که داره منو می بلعه فراموش کنم."
کنار مرد نشسته بود و حرف هایش را می شنید. اما دقیقن نمی فهمید که چه می گوید. بیشتر متوجه آرامشی بود که که از جانب مرد به سمتش می آمد و احاطه اش می کرد. مثل کوه هایی که اطرافش را گرفته بودند و در تاریکی شب، جز سایه ای از هیبی سیاه نبودند. باز فکر مرگ آمد با بوی نمی که از حرف های مرد پا میشد؛ از تصور زیرزمینی نمور و تاریک که مردی در آن به کشف اکسیر عمر مشغول بود. و مرگ برای او در آن لحظه زنی بود با چادر مشکی که از شیب تند بالا می آمد و هر چند قدم یکبار به تازه کردن نفس می ایستاد. با خود فکر کرد "هیبت مرگ هم باید همین قدر سنگین و کم نفس باشد" خیلی هم در بندِ مردن نبود. مثل قبل تر که ادایش را در میآورد، نه عجله ای داشت نه اشتیاقی. صدای مرد می آمد و آن لحظه ها را وصل می کرد به روشن ترین جاهای زندگی...
"اصلش، اینکه یه روزایی کنارت باشم برای من حکم همون غنیمتیه که بهت گفتم و فهمیدی. تو انگار کن که من وسط جنگم. توی این شرکت، توی خیابونای کثیف و بین آدمای بد خلق، توی خونه و میون اون دیوارایی که روز به روز کمتر بهشون بستگی پیدا می کنم. بین آدمهایی که فقط قیافه هاشون آشناست. و تو میون این کارزار برای من جلیقه ی ضد گلوله ای در حالتی که من دارم تیرهای محدودمو به اطراف پرت می کنم و عنقریبه که فشنگ هام تموم بشن. می دونم قشنگش اینه که بهت بگم جزیره ی آرامش منی و آغوشت امن ترین جای دنیاست. اما توی این بزن و بکش چه انتظاری میره ازم؟"
دستش را آرام روی دست مرد سراند.گونه اش را به شانه ی مرد تکیه داد و داشت طعم باوری را مزه مزه می کرد که پیش از دیدن مرد به رویا شبیه تر بود. انگار این طور آدم ها مختص ِ داستان ها و فیلم ها باشند و قرار نبود از کادرها و کاغذها بپرند وسط زندگی آدم هایی معمولی مثل او. و حالا این برآورد ِ آرزوی او بود که به شب خنک او گرما می بخشید و دلش می خواست همان شکلی که هست بمیرد.
"سوالم، هراسی بود که گاهی به دلم می افتد. این وقتهایی که فشرده می شوم و حتا حرفم نمی آید و حتا نمی توانم از خودم یا تو دفاع کنم، این وقتها که گیج ِ گیج می شوم و احساس می کنم به قاعده ی نیم سال ِ نوری از من فاصله گرفته ای، وقتهایی که به نظرم می آید مقصر تمام احساس ناخوشایند آن لحظه کسی جز من نیست، و وقتی که دلم می خواهد از همه تان خواهش کنم کمتر فشارم بدهید، فقط یک سوال هراسناک دارم از تو و این به هیچ لوس کردنی مربوط نمی شود؛ هنوز هم دوستم داری؟"
به اطراف نگاهی دوباره انداخت. محیطش کوه بود و پرهیب در تاریکی، حتا با حضور گرم و قدرتمند مرد می ترساندش در سیاهی شب که دهان مکنده داشت و انگار می خواست با اشتهایی سیری ناپذیر ببلعدش. با خودش فکر می کرد که آیا دستان مرد می تواند نگهش دارد در برابر آن جریان مکنده؟ که از روی کنده ی درخت به سمت سرازیری شهر روان شدند.
لحظاتي هست كه لب مي زني.
لحظاتي كه نمي فهمم و نمي خواهم بدانم چه مي گويي.
من از آن لحظات مي آيم. (من، يعني كلمات من)
شاد از مكاشفه اي طولاني كه در مفتولي است از
نور.مفتولي بلند و شل كه يك سرش دست توست و سر ديگرش در دست من.
و در لحظاتي پرتو مي افكند كه داري حرف مي زني و من،
نمي شنوم . تنها صداي توست كه مي شنوم( بگويم مي نوشم غلط است؟)تنها حالت لبهاي
توست كه مي بينم( مگر لب نوشيدني نيست؟) .
در همين لظات است كه دوست مي دارم وسط حرف ات بپرم و
لبانت را ببندم با لبانم.

"rss.aspx
